تبليغاتX
unforgiven2

unforgiven2

 

 

حالا که مستاجری

-بماند چرا-

گل های حیاط را با دقت آب ده

و شاخه های زاید درخت بید را

                        با احترام هرس کن

برف پشت بام را قبل از سپیده

پارو کن و در کوچه بریز

            نگران نوشیدن قهوه داغ پشت پنجره برفی نباش

            به جای تو می نوشند

آب حوض را خالی کن

            ماهی ها به اندازه کافی زندگی کرده اند

دور لوله های آب

            -با گونی و کیسه-

عایق بکش...

 

این ها را محض خاطر انسانیت نمی گویم

یا فرهنگ اجاره نشینی

            -یا مزخرفاتی از این دست-

 

اگر نکردی و زلزله آمد

باید خسارت خانه را بدهی...

 

 

پ.ن. ماده۴۹۳ قانون مدنی:

«مستاجر نسبت به عین مستاجره ضامن نیست. به این معنی که اگر عین مستاجره بدون تفریط یا تعدی اوکلا یا بعضا تلف شود، مسئول نخواهد بود. ولی اگر مستاجر تفریط یا تعدی نماید ضامن است؛ اگر چه نقص در نتیجه تفریط یا تعدی حاصل نشده باشد.»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 12:20  توسط unforgiven2  | 

ازدواج...

 

 

به ما آموخته اند – به غلط – که آدمی چند جور عاشق می شود... (روش ها را گفته اند – لابد – والا اصل قضیه فقط یک جور است. ماشین نیست که رنگ و مدل داشته باشد و قیمت آن را بر اساس آن – و ایضا عقب جلو سالمه و رنگ شدگی نداره و تقه نخورده و زیر پای خانم دکتر بوده و ... –  ) "پ.ن.1و2"

معقول ترین راه، شناخت تدریجی و به مرور زمان دانسته شده – به زعم آنان که به آن معتقدند و الا من و این حرف ها...؟ - که آدم با یک پیش زمینه­ی احساسی خیلی کم رنگ _ و حتی شاید بی آن – شروع کند به شناختن دیگری... آن قدر او را بشناسد که وقتی دوستش داشت، دیگر چیزی نمانده باشد که بخواهد در طرف ببیند. هرچه بوده ... دیده . خوب و بد. خوب حالا که عشق هم از راه رسیده ازدواج می کنند...

زیر سقفی که آرزوها را در زیر آن جمع کرده اند:

صبح روز اول:

سلام عزیزم. صبح به خیر.

سلام عزیزم. صبح تو هم به خیر...

خوب؟

خوب؟

دوست دارم عزیزم...

خوب این رو که می دونم.

خوب؟

یه چیزی که ندونم؟

بذار سر کار که می رم چشم می چرخونم ببینم می تونم یه چیز جدید برات پیدا کنم؟

مرد می رود سر کارش و مدام به این فکر می کند که چه چیز جدیدی برای همسرش ببرد. اما چیزی به ذهنش نمی رسد. هر چه داشته قبلا رو کرده...

زن تمام روز را در خانه نشسته، به انتظار غروب که مردش با چیز جدیدی به خانه بیاید... مرد هم که خسته و عرق کرده از راه می رسد... این اولین بار است که زن بوی عرق مرد را می شنود. آخر همیشه قبل از قرارهایشان دوش می گرفت. این بار آمده به خانه تا – شاید – دوش بگیرد. مرد است و خستگی.. زن و غذای تزئین شده اش – احتمالا –

سلام عزیزم

سلام عزیزم خسته نباشی...

مرسی عزیزم

( روزها و ماه ها و به ندرت سال های اول زندگی شاید بوسه ای هم رد و بدل شود... )

خوب؟ چه خبرا؟

کار و خستگی... تو چه خبرا؟

منم هیچی. همین خونه بودم و آشپزی...

شام چی داریم؟

کوفت...( پ.ن.3 )      (البته در روزها و ماه ها و به ندرت سال های اول زندگی برای این کوفت نام های دیگری انتخاب می کنند مثل سبزی پلو با ماهی، خورشت قورمه سبزی، قیمه بادمجان، زرشک پلو با مرغ و حتی کوفته ...  اما شما همان کوفت بخوانید)

شام بخوریم؟

لبخند

شام، تلوزیون، میوه و ... ولی هیچ چیز تازه ای نیست...

موقع خواب زن به زبان می آید:

چیز جدیدی برام نداری؟

مرد کمی عشوه می آید و با صدای کش دار مزخرفی می گوید:

خیلی دوست دارم

چیزی ته دل زن فشار می آورد تا قبول کند این «خیلی» که اول جمله اش گفت تازه است. به زور فشار هم که شده قبول می کند. اما ته دلش راضی نیست...

 

شب صبح می شود.

سلام عزیزم

سلام عزیزم

تازه مرد اگر خیلی مرد باشد قبل از رفته به دستشویی به زنش بگوید :

قربون پف چشمت که بدون آرایش شبیه مادربزرگت می شی

 

این ها اساس زندگی است و یک سری چاشنی هایی مثل بچه و ... هم به آن اضافه می شود که در روند رشد طبیعی خانواده چندان تاثیر مهمی ندارد.

حالا آدم های احمقی مثل من این ها را که از دور می بیند دلشان غنج می رود که چه اندازه خوشبخت هستند...

 

آدم های دیگری هم هستند که با یک نگاه عاشق می شوند و ازدواج می کنند...

 

بابا جان... پسره بی کاره

گفته می خواد به خاطر من بره پیش دایی اش کار کنه

دخترم... پسره همیشه سر کوچه آویزونه...

بابا به خاطر من وا می استه ... همون جا اولین بار دیدمش...

چی می گی؟ من تا حالا خودم با چند تا دختر دیگه دیدمش...

خوب بابا اون چه گناهی داره؟ نه این که خوش تیپه... دخترا براش می میرن. تازه اون فقط منو دوست داره. همیشه بهم می گه این دخترا می یان و میرن اما فقط تویی که مال منی...

من اجازه نمی دم با این پسره ازدواج کنی...

خوب فرار می کنیم. تازه خیلی راه دیگه هم هست... اون موقع مجبور می شی رضایت بدی...

ازدواج... دعوا... کتک... خونه ننت... خونه بابام...

بزرگ(!)ترها پیشنهاد می کنند بچه بیاورند تا سرشان به بچه گرم شود...

بچه... دعوا... کتک... خونه ننت بدون بچه... خونه بابام با بچه...

آخرش...

 

مرده شور این زندگی رو ببره...

 

 

 

پ.ن.1. بماند که این روزها عشق را با همین دست معیارها محک می زنند...

پ.ن.2 چون این نوشته را چند سال پیش... با معیارهای امروزه­ی زندگی کمی متفاوت است.

پ.ن.3 کوفت نام قدیم سفلیس است که نام نوعی بیماری مقاربتی است...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 17:33  توسط unforgiven2  | 

زندگی مجازی

 

آن وقت ها که بودی

هر چیزی نمی خوردم

هر چیزی نمی پوشیدم

 

میوه ها طعم واقعی داشتند

شلوار تایوانی می پوشیدم

کفش کره ای

یادم هست بلو ریبونی  که خریدم ژاپنی بود

-حالا می گویند حتی در خود ژاپن هم بلو ریبون ژاپنی پیدا نمی شود-

 

با هم می رفتیم بازارچه تجریش

میوه های دست چین می خریدیم

شسته و نشسته

همان حیاط امام زاده می خوردیم

مزه آن زرد آلوها را به خاطر ندارم...

 

حالا دیگر

به هر چیزی که فکر می کنم

به مجازی اش عادت کرده ام

 

همه چیز می خورم

همه چیز یک مزه دارد

بی مزه...

 

همه لباس هایم چینی است

-حتی همان کفشی که گفت صد و چهل هزار تومان قیمتش است

بماند که چهل و پنج هزار تومان فروخت

بعدها فهمیدم که چینی است-

 

بلو ریبون را هم که گفتم...

 

یادش به خیر همان پیکان قهوه ای...

حالا

بهترین ماشین ها را

فقط با یک سی دی هزار و پانصد تومانی

و یک دستگاه کامپیوتر

سوار می شوم

و همیشه هم قهرمان می شوم

 

مادرم می گوید

«در دنیای واقعی هم تو از شوماخر می بری»

تقصیر ندارد

تا به حال مک لارن را ندیده است

و نه حتی پراید تیونینگ شده...

 

اما تو را

یک بار دیده

-لا اقل خودش که می گوید دیده-

 

از مادرم که نمی توانیم بگذریم

اما از بقیه که بگذریم

راستش را بخواهی

حاضر نیستم مجازی تو را تجربه کنم...

طعم لب های تو را

هیچ پلاستیکی ندارد

ربطی به چین و تایلند هم ندارد

قسم می خورم

طعم لب های تو را

هیچ پلاستیکی ندارد

حتی اگر در امریکا ساخته شده باشد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 20:2  توسط unforgiven2  | 

 

 

این دست های خسته

 

راه کدام لانه را اشتباه رفته اند

 

که گل های دریغ می کارند و

 

فرسنگ های فاصله می چینند؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 11:39  توسط unforgiven2  | 

 

تقدیم به همه مرد های سبیل کلفت هندوانه فروش

 

      زل زده بود به چشم هایم و کوتاه نمی آمد. منتظر بودم بزند زیر گریه اما این کار را نکرد. گلویش را صاف کرد و در حالی که سعی می کرد خود را خون سرد و منطقی نشان دهد؛ با صدای آرام و شمرده گفت:

-         یه سوال می پرسم... راستشو بهم بگو

بی تفاوت نگاهش کردم و شانه هایم را بالا انداختم. دوباره حرفش را تکرار کرد. باز شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

-         قول نمی دم

به حرفم توجهی نکرد و ادامه داد:

-         کسی تو رو ارشاد کرده که هر چی بی فرهنگ تر باشی و ادای مردای سبیل کلفت هندونه فروش رو در بیاری، جذاب تر می شی؟

خنده ام گرفته بود. بی آن که سرم را بلند کنم گفتم:

-         نه. ولی این جوری شاید دست از سرم برداری

نگاهش کردم. لب هایش جمع شده بود و چشم هایش دو دو می زد. یک لحظه فکر کردم می خواهد روی صورتم تف کند اما نکرد. بلند شد و گفت:

-         واقعا که... واقعا لات و لمپنی... خاک تو سرت...

کیفش را برداشت زد به صورتم و رفت. سه مرد ماهی گیر از کنارش رد شدند و نگاهش کردند. فکر کنم چیزی هم به او گفتند، چون هر سه نفر با صدای بلند خندیدند. یکی هم برگشت و از پشت سر نگاهش کرد. من همان طور نشسته بودم روی شن های خیس ساحل و ماهی مرده ای را که روی آب شناور بود و زیر نور خورشید برق می زد، نگاه می کردم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 15:19  توسط unforgiven2  | 

12 تیر...

 

 

به س.م.ش

و هجدهمین زادروزش...

 

آفتاب را به تو نمی دهم

تا خرده خرده بشکافی اش

 و از آن هزار ستاره بسازی

ماه را به تو نمی دهم

تا به خاطر کوه نور

دریای مروارید را انکار کنی

ستاره ها را به تو نمی دهم

تا بگویی خوشا شب های بی مهتاب

آسمان را به تو می دهم

تا ندانی چه باید کرد

مفتون امینی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:28  توسط unforgiven2  | 

همینگ وی

 

 

امروز سال روز درگذشت ارنست میلر همینگ وی است. نویسنده ای که به زعم من بزرگتر از او نبوده و نیست... از همه ی تفنگ ها متنفرم. و از تفنگی هم که به دهان او شلیک کرد...

 

"آدم برای شکست آفریده نشده

ممکن است نابود شود اما شکست نمی خورد"

همینگ وی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 18:53  توسط unforgiven2  | 

این همه درس و مشق

تمرین و ممارست

جمع و ضرب

رفت و آمد

تهذیب نفس

عروض و قافیه

سبک و مسلک

منبع و ماخذ...

 

همه بر باد رفت...

قلم که بر دست می گیرم؛

فقط نام تو را...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 17:21  توسط unforgiven2  | 

آن گونه...

 

"هنوز..."

 

 

آن گاه که موهایت

            هم چون خورشید تابستان پراکنده می شود

و بالشت؛

            یادآور مزارع­ ذرت می شود

آن گاه که نور و سایه

            روی تن تو

                        به هم می رسند

کوه ها

            جنگل ها

                        جزایر گنج

آن گونه ای است که دوستت دارم

 

آن گاه که دهانت شیرین

            و اندامت منقبض می شوند

آن گاه که آسمان

            بکارتش را به ناگاه

                        در چشمان تو از دست می دهد

آن گاه که دست هایت می خواهند

            و انگشت هایت جرات آن را ندارند

وقتی نجابت تو

با صدایی چنان آرام می گوید:

                                    آری

آن گونه ای است که دوستت دارم

 

آن گاه که اولین آه تو

            به گریه می انجامد

آن گاه که می گویم:

                        نه

و تویی

            آن که می گوید:

                        آری

آن گونه است که دوستت دارم

آن گاه که تن من

            -چون اسبی مرده-

            سنگین به روی تن تو افتاده است

نمی داند

            دیگر نمی داند؛

                        اگر هنوز وجود داشته باشد...

 

آن گاه که ما

            به گونه ای عاشق شدیم

                        که دیگران به جنگ اند

آن گاه که من

            سربازی هستم که می میرد؛

                                    و همه چیز را از دست می دهد

آن گونه ای است که دوستت دارم

آن گونه ای است که دوستت دارم

 

Johnny Holiday

پ.ن. متن اصلی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 11:24  توسط unforgiven2  | 

 

 

اما من گم نشدم

نه بیش از برگ های گم شده

یا گلدان های مدفون به زیر خاک

اینک زمان من نیست

بگذار دوباره به تو بیاندیشم

می دانم که خائن می خوانی مرا

چون خونم را در راه عشق های بی هدف هدر داده ام

حق با توست

            که خونی این چنین

            هرگز حتی ذره ای از ستاره ای نخواهد داشت

تو می دانی که چگونه بخوانی مرا

با این که حالا این چنین صدایی، تنها هوا را آلوده می کند

 

... کدام یک از ما

به راستی کداممان

می تواند پیچ و تاب رقصمان را

یا واژگانی را که تو برای خواندن من در غبار

                                                فریاد می کردی

فراموش کند؟

 

آری، می خواهم تو را

نه چون برگی که هوا را

یا گلدانی که دستی را

می خواهمت

چون خواستن مردی که آوای خواهشش

آدمی را وا می دارد

تا جز در زمین خود

در جای دیگری قدم نگذارد

به انتظارت می نشینم

بر سر راهت، در جایی دور از انتظار

چونان کلیدی زنگار دیده

یا چون پر پرنده ای که از خاکش بر نمی گیری

به انتظارت می نشینم تا باز گردی

و معلوم شود

که این راه دیر و دور و دراز

چیزی را در تو دگرگون کرده است.

Leonard Cohen

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:4  توسط unforgiven2  |