به ما آموخته اند – به غلط – که آدمی چند جور عاشق می شود... (روش ها را گفته اند – لابد – والا اصل قضیه فقط یک جور است. ماشین نیست که رنگ و مدل داشته باشد و قیمت آن را بر اساس آن – و ایضا عقب جلو سالمه و رنگ شدگی نداره و تقه نخورده و زیر پای خانم دکتر بوده و ... – ) "پ.ن.1و2"
معقول ترین راه، شناخت تدریجی و به مرور زمان دانسته شده – به زعم آنان که به آن معتقدند و الا من و این حرف ها...؟ - که آدم با یک پیش زمینهی احساسی خیلی کم رنگ _ و حتی شاید بی آن – شروع کند به شناختن دیگری... آن قدر او را بشناسد که وقتی دوستش داشت، دیگر چیزی نمانده باشد که بخواهد در طرف ببیند. هرچه بوده ... دیده . خوب و بد. خوب حالا که عشق هم از راه رسیده ازدواج می کنند...
زیر سقفی که آرزوها را در زیر آن جمع کرده اند:
صبح روز اول:
سلام عزیزم. صبح به خیر.
سلام عزیزم. صبح تو هم به خیر...
خوب؟
خوب؟
دوست دارم عزیزم...
خوب این رو که می دونم.
خوب؟
یه چیزی که ندونم؟
بذار سر کار که می رم چشم می چرخونم ببینم می تونم یه چیز جدید برات پیدا کنم؟
مرد می رود سر کارش و مدام به این فکر می کند که چه چیز جدیدی برای همسرش ببرد. اما چیزی به ذهنش نمی رسد. هر چه داشته قبلا رو کرده...
زن تمام روز را در خانه نشسته، به انتظار غروب که مردش با چیز جدیدی به خانه بیاید... مرد هم که خسته و عرق کرده از راه می رسد... این اولین بار است که زن بوی عرق مرد را می شنود. آخر همیشه قبل از قرارهایشان دوش می گرفت. این بار آمده به خانه تا – شاید – دوش بگیرد. مرد است و خستگی.. زن و غذای تزئین شده اش – احتمالا –
سلام عزیزم
سلام عزیزم خسته نباشی...
مرسی عزیزم
( روزها و ماه ها و به ندرت سال های اول زندگی شاید بوسه ای هم رد و بدل شود... )
خوب؟ چه خبرا؟
کار و خستگی... تو چه خبرا؟
منم هیچی. همین خونه بودم و آشپزی...
شام چی داریم؟
کوفت...( پ.ن.3 ) (البته در روزها و ماه ها و به ندرت سال های اول زندگی برای این کوفت نام های دیگری انتخاب می کنند مثل سبزی پلو با ماهی، خورشت قورمه سبزی، قیمه بادمجان، زرشک پلو با مرغ و حتی کوفته ... اما شما همان کوفت بخوانید)
شام بخوریم؟
لبخند
شام، تلوزیون، میوه و ... ولی هیچ چیز تازه ای نیست...
موقع خواب زن به زبان می آید:
چیز جدیدی برام نداری؟
مرد کمی عشوه می آید و با صدای کش دار مزخرفی می گوید:
خیلی دوست دارم
چیزی ته دل زن فشار می آورد تا قبول کند این «خیلی» که اول جمله اش گفت تازه است. به زور فشار هم که شده قبول می کند. اما ته دلش راضی نیست...
شب صبح می شود.
سلام عزیزم
سلام عزیزم
تازه مرد اگر خیلی مرد باشد قبل از رفته به دستشویی به زنش بگوید :
قربون پف چشمت که بدون آرایش شبیه مادربزرگت می شی
این ها اساس زندگی است و یک سری چاشنی هایی مثل بچه و ... هم به آن اضافه می شود که در روند رشد طبیعی خانواده چندان تاثیر مهمی ندارد.
حالا آدم های احمقی مثل من این ها را که از دور می بیند دلشان غنج می رود که چه اندازه خوشبخت هستند...
آدم های دیگری هم هستند که با یک نگاه عاشق می شوند و ازدواج می کنند...
بابا جان... پسره بی کاره
گفته می خواد به خاطر من بره پیش دایی اش کار کنه
دخترم... پسره همیشه سر کوچه آویزونه...
بابا به خاطر من وا می استه ... همون جا اولین بار دیدمش...
چی می گی؟ من تا حالا خودم با چند تا دختر دیگه دیدمش...
خوب بابا اون چه گناهی داره؟ نه این که خوش تیپه... دخترا براش می میرن. تازه اون فقط منو دوست داره. همیشه بهم می گه این دخترا می یان و میرن اما فقط تویی که مال منی...
من اجازه نمی دم با این پسره ازدواج کنی...
خوب فرار می کنیم. تازه خیلی راه دیگه هم هست... اون موقع مجبور می شی رضایت بدی...
ازدواج... دعوا... کتک... خونه ننت... خونه بابام...
بزرگ(!)ترها پیشنهاد می کنند بچه بیاورند تا سرشان به بچه گرم شود...
بچه... دعوا... کتک... خونه ننت بدون بچه... خونه بابام با بچه...
آخرش...
مرده شور این زندگی رو ببره...
پ.ن.1. بماند که این روزها عشق را با همین دست معیارها محک می زنند...
پ.ن.2 چون این نوشته را چند سال پیش... با معیارهای امروزهی زندگی کمی متفاوت است.
پ.ن.3 کوفت نام قدیم سفلیس است که نام نوعی بیماری مقاربتی است...